ورود     ثبت نام
 
 
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
هنرمندانExpand  هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
فعالیت هاExpand فعالیت ها
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره مركزExpand درباره مركز
توليداتExpand توليدات
نمایشگاه مجازیExpand نمایشگاه مجازی
 

فیلم نامه داستانی کوتاه
مخمصه
فیلم نامه داستانی کوتاه مخمصه آدم ها : دزد – مراد – ملیحه – خسرو خان – یعقوب بعدازظهر –خارجي – حياط منزل مردصاحبخانه (مراد )، زن صاحبخانه (مليحه) ،خسرو خان و يعقوب حياط منزل ، جلـوي در دستشويــي ايستــاده اند خسرو خان : مطمئني اين توهه ؟ مراد : آره ، با همين چشام ديدم مگه نه مليحه ؟
تعداد مشاهده : 3541 -  يکشنبه، 13 بهمن 1387  09:01:03

فیلم نامه داستانی کوتاه

مخمصه

آدم ها : دزد – مراد – ملیحه – خسرو خان – یعقوب

بعدازظهر –خارجي – حياط منزل

مردصاحبخانه (مراد )، زن صاحبخانه (مليحه) ،خسرو خان و يعقوب حياط منزل ، جلـوي در دستشويــي ايستــاده اند  

خسرو خان : مطمئني اين توهه ؟

مراد : آره ، با همين چشام ديدم مگه نه مليحه ؟

مليحه : راست ميگه خسروخان ، همچين  بي چشم رو بود ، تو لنگة ظهر ، اوّل رفت سريخچال ، هندوانه را كشيد بيرون و زهرمار كرد . بعدش دار و ندارمون رو ورداشت ، ريخت تو اين كيسه . ( كيسة جلوي دستشويي را نشان مي دهد ، سرآن را باز مي كند . ) ببين .

يعقوب : دست نزن ، سندجرم پاك مي شه ها .

مليحه : خداييش بود بيدار شدم تا داد زدم مراد ، دوييد اومد اين تو .

 يعقوب : مطمئني خواب نديدي ؟

مراد : حرفا مي زني ها آقا يعقوب .

خسروخان : عجب ! الان حاليش مي كنم ، مادر نزاييده كسي كه تو محله خسروخان دزدي كنه اونم تو روز روشن پرشو قيچي مي كنم . ( مي خواهد چفت در را باز كند )

مراد : نه ... نه خطرناكه ، حتماً مسلّحه

مليحه : دريدة بي چشم و رو .

يعقوب : آره بهتره مسائل امنيتي را رعايت كنيم .

خسروخان : ( دو چوب به مراد و مش يعقوب مي دهد ) آماده باشين ، تا بخواد چموشي كنه . بزنين به ملاجش . آبجي تو هم محض احتياط اون جارو را بگير دستت ، احتياط شرط عقله ( از جيبش چاقوي ضامن داري بيرون مي آورد )             خوب آماده باشيد . ( چفت در را عقب مي كشد لحظه اي مي ايستد ، در باز نمي شود ، در را هل مي دهد ، بسته است ) دمت گرم آقا مراد ، تو هم ما را گرفتي ها ، درت اشكال داره ، برو پيش محمود قفل ساز ، چرا خواب مار مگسي كردي ؟

مراد : خسروخان ، اين تو هه ، جان مليحه راست مي گم .

خسروخان : ( به در مي كوبد ) آهاي شازده با توام ، با زبون خوش بيا بيرون وگرنه اين مبالو رو سرت خراب مي كنم        زنده بگور بشي ، حاليته ؟ تو هنوز منو نشناختي ، خسر وخان اگه اون روي سگش بالا بياد آسمونو به زمين مي دوزه ،    در را بازكن ، شنوفتي ، گفتم در و بازكن تا جرمت سنگين نشده ، ( در را مي كوبد ) نكنه گوشت كرِ ، گفتم در و بازكن ...  ( رو به آقا مراد ) آقا مراد نگفتم ما را گرفتي  ... جيكي و پيكي كه در نيومد .

مراد : بابا با همين جفت چشام ديدم ، مگه نه مليحه ؟

مليحه : ر است ميگه ، دروغمان كجا بود ؟

يعقوب : خفه نشده باشه بيچاره .

خسروخان : الان معلوم مي شه ( به مش يعقوب ) اون چهارپايه را بيار ( يعقوب چهارپايه را مي گذارد . ) برو بالا يه نيگاهي به پايين بنداز .

يعقوب : مسلح نباشه ، جونمرگ مي شم ها .

خسروخان : خيالت تخت  ، پوستشو قلفتي مي كنم .

( يعقوب لرزان از بالا نگاه مي كند و دماغش را مي گيرد و به پايين مي پرد . )

يعقوب : اَه ... اَه ... اَه ... آقا مراد هندونه تون مونده بود ؟

مليحه : نه والله ، شيرين بود مثل عسل ، قرمز بود عين خون كبوتر ، مگه نه آقا مراد .

مراد : آره ، نصفشو من و مليحه خورديم .

 يعقوب : اسهال گرفته ، همه جا را افشون كرده .

خسروخان : ( به در مي كوبد ) بيا بيرون ، اي نابكار ... بيا بيرون  ، آقا مراد ! كلنگ ملنگ تو بساط دارين ؟

يعقوب : نه ... نه .... اين كار را نكن ، مسئوليت داره

خسروخان : آقا رو باش ، چه مسئوليتي ؟

يعقوب : مگه پارسال يادت رفته ، نصف شبي دزد رفته  خونه رحمان مكانيك ، رحمان دنبالش كرد و دزد هول شد و از ديوار افتاد پايين و پايش شكست و بعد مدعي شد . رحمان بيچاره هم خرج درمونش را داد خرج شيش ماه زن و بچّه شو هم كشيد .

خسروخان : اون بوده رحمان به من ميگن خسروخان ، گلنگو بيارين .

يعقوب : گفتن از من بود ، اگه همين حالا هم عارض بشه زندوني شده ، كلي مكافات براي آقا مراد شده ،

مليحه : به حق چيزهاي نديده و نشنيده ، دزد پررو  يقة صاحبخونه را مي گيره .

خسروخان : وقت تنگه ، يعقوب برو از خونة ما كلنگه را وردار بيار .

يعقوب : جسارتانه ، نمي خوام شريك جرم بشه .

خسرو خان : آقا مراد شما برين .

مراد : خسروخان ، ميگم حالا كه چيزي را نبرده ، چطوره پرش بديم بره ، من حوصلة درد سر را ندادم .

مليحه : مراد يه روز بره زندون ، ديگه آبرو تو محل برامون نمي مونه .

خسروخان : ( چوبي را بر مي دارد ) الان در را مي شكنم و مي كشمش بيرون .

مراد : نه ... نه خسروخان ،ميدوني آلومينيوم كيلويي چنده ؟وانگهي اگه بيافته روسرش زخمي بشه ، فكر ديه اشو كردي ؟

صداي دزد : يه موبايل بدين من ؟

يعقوب : موبايل ، براي چي ؟

صداي دزد : مگه فضولي ؟ يه كار خصوصي دارم .

خسرو خان : اِهه ... بيا بيرون ، حاليت مي كنم .

صداي دزد : اگه جراتشو داري ، موبايلتو بده من ، مي خوام 110 زنگ زنم .

خسروخان : جدي ؟ زحمتت زياد مي شه ، خودم اين كار را مي كنم .

صداي دزد : قربون دستت  ، زودتر ، وضعيت اينجا زياد بر وفق مراد نيست .

(خسروخان شماره مي گيرد . )

مراد : ( مانع مي شود ) نه ... نگير ، خسروخان ، براي ما دردسر درست نكن .

يعقوب : با اجازه‌تون ، بايد برم مراسم هفت مادر بزرگ عيالم .

صداي دزد : ازجات تكون نخور ، حق ندارين هيچكدومتون صحنة جرم را ترك كنين .

يعقوب : عجب گيري كرديما ، آقا ... من ... من بي تقصيرم . من كه كاري نكردم . مگه نه آقا مراد ؟

مراد : من هم والله دست بهش نزدم . مليحه شاهد بوده .

مليحه : آره والله . خسروخان تهديدش كرده .

خسروخان : چي شد ؛ چي شد به اين زودي بريدين ؟

يعقوب : خسروخان ، سري كه درد نمي كنه ، چرا بايد دستمال بست ؟

مراد : چهار ديواري ، اختياري ، خواهشاً دست از سركچل ما و اون  وردار .

خسروخان : بابا دست مريزاد ، من كه كاري باهاش نداشتم .

صداي دزد : دفاع تونو بذارين تو جلسه دادگاه ، اگه ده سال براتون نبريدم ، مرد نيستم .

مراد : ما كه كاري باهات نداريم ، مثل يه آدم حسابي در و بازكن برو .

صداي دزد : اِهه ... به همين سادگي ، مسئله عسر و حرجم مي شه ؟

يعقوب : چي چي؟

صداي دزد : شما يه آدم آزاد را زندوني كردين اونهم تو دستشويي ، مي دونيد جرمش چيه ؟

خسروخان : بيا بزن بچاك ، شتر ديدي نديدي . شما را به خير و ما ر ا بسلامت !

صداي دزد : خودتي داداش تا مامورقانون نياد از جام جم نمي خورم .

مراد : آقا اين كيسه دست نخورده است ، هرچي برداشتي مال خودت ، قبول ؟

مليحه : چي چي مال خودت ؟

يعقوب : يواش ، شر درست نكن !

صداي دزد : به فرض كه قبول جرم اون دو تا چي ؟

يعقوب : چي مي خواي ؟

صداي دزد : معلومه آدم معقول هستي ، يه پنجاه تايي بذار تو كيسه و بزن به چاك .

يعقوب : ( پولي از جيب بيرون مي آورد ) چهل و سه تومنه ، هزارتومنشو ور مي دارم كراية آژانس ، مابقي مال خودت باشه ؟  

صداي دزد : اشكال نداره ، بذارش تو كيسه . همونجا وايست .

يعقوب : گذاشتمش تو كيسه ،  حالا اجازه است برم . ؟

صداي دزد : ( با فرياد ) بايست ، حالا نوبتي باشه ، نوبت پهلوان مفردِ .

خسروخان : مادر نزاييده كسي از خسروخان باج بگيره .

يعقوب : فردا تو دادگاه هرچي ديدي از چشم خود ديدي ها ،( به مراد و مليحه ) مگه نه ؟

مراد : اي داد ، اي هوار با چه زباني بگم ، حاليت بشه ؟  

خسروخان : بابا داد نزن شيرت خشك مي شه حالا كه ما شديم مجرم ، باشه ، ببين آقاي محترم ، چاقوي ضامن دار  اصل ، جون تو يه تيك گردن گاو را مي بره .

صداي دزد : آها ... مسلح هم هستي ، جرمت سنگين شد . صد هزار تومان .

خسرو خان : يه پنجاهي بيشتر ندارم .

صداي دزد : با همون اسلحه بذارش داخل كيسه ، شير فهم شد ؟

خسروخان : نوكرتم ، گذاشتمش ( داخل كيسه مي گذارد ) اينهام شاهدند ؟

صداي دزد : لازم نكرده ، دارم از سوراخ مي بينم .

مراد : اِ ... اِ ... مليحه مبال سوراخ داره .

مليحه : واي خدا مرگم بده، چه جوري تا حالا متوجه نشديم .

صداي دزد : حالا همه برين گوشة ديوار ، رو به ديوار بايستين با دستاتو صورتشو بپوشونين ، چون خوش ندارم شناسايي بشين و به صرافت  بيافتم از دستتون شكايت كنم . تو مرام ما بي مرامي نيست . راستش ازتون خوشم اُمد ، تا سه مي شمارم ، رو به ديوار ، دست به صورت !  يك ، دو ، سه .

( چهار نفري رو به ديوار مي ايستند و با دست صورتش را مي پوشانند ، دزد از دستشويي بيرون مي آيد و آرام داخل گوني را نگاه مي كنتد و آن را بر مي دارد و بيرون مي رود ، صداي بسته شدن درو چهار نفري به همديگر نگاهي مي كنند و نفسي به راحتي مي كشند . )



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]